تبليغاتX
کابوس نقره ای
عشق را در خودت جستجو کن نه در دیگران
 گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است ..... ...... ..... ......

 

 

شاید درون لحظه های غم گرفته ام

                                  کسی شبیه باران،

                                                       شبیه نور ....

     برای دقایقم،

               از تو می خواند،

                         که آرام می شوم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:55  توسط الهام جون | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:42  توسط الهام جون | 
ازکجا میدانی,شاید آفتاب درخشان امروز تهران به خاطر خنده آن کودک فقیر دست فروش در میان ماشینها باشد.

از کجا میدانی,شاید عدم توفیقت در کارهای اخیر,بخاطر گره کردن ابرویت به مادرت بوده.

از کجا میدانی, شاید خنده امروز دنیا به تو. به خاطر لبخند تو به پدر پیرت بوده.

از کجا میدانی به قرار فردایت خواهی رسید,پس خدا را فراموش مکن

از کجا میدانی, شاید غروب دلگیر عصر جمعه , بخاطر قطره اشک مردیست  که در غربت بی

 حرمت پنهانی از گونه اش به خاک افتاد. غریبی که حتی تنها ترین مسافر شب هم به خلوت او پا نذاشت.از آن رو آسمان در غمش بنشست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:42  توسط الهام جون | 
واسه نوشتن یه حس غریب ، میخوام غریبه شم ... میخوام غریبه بنویسم .

غریبه ام ؟!

چه تلفظ آزار دهنده ای !!!!

غرغره ... قرقره .... !

پاهام یخ زده ... عجیب حس غریب وجودمو پر کرده ... نمیدونم از کی ؟ ....

شاید از هشیاری های اذان صبح شروع شد .... شایدم از اون مسجد قدیمی تو قبیله ی خودمون ....

همون که عظمت کعبه رو داشت .... شاید از قرائت و اشک .... یا تصویرهای خیس و مبهم و گذرا ....

اما واقعی !

از هرجا که شروع شده باشه ، ازم جدا نشده ....

سرمایی که وجودمو گرم می کنه !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:13  توسط الهام جون | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:11  توسط الهام جون | 
غم انگیزترین چیزی که دیدم

دارکوبی بود روی درخت مصنوعی ،

نگاهی به من کرد و گفت : « رفیق !

دیگه درختا هم همون درختای قدیمی نیستن .»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:8  توسط الهام جون | 
سلام امید وارم حال همتون خوب باشه راستش تازه گی ها داشتم به این فکر میکردم که ادما وقتی میتونن شاد باشن چرا باید وقتشونو با دپرسی پر کنن؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:49  توسط الهام جون | 
آنچه تو نمیدانستی ناشناخته بود ...........

نا شناخته یک روز شناخته میشود .....

اما دل من همیشه در تپش آن ناشناختی بزرگ است .....

که همیشه تنهاست...!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:35  توسط الهام جون | 
و من چه فارغ از افتاب باران را میجویم ومن..........هنوز در حسرت جرعه ای باران

 

من به یک هراس نقره ای همیشه طرحهای ساده و سایه ی باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام .

بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبییر خواهم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد.من به اخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:31  توسط الهام جون | 
 
.......... JavaScript Codes .............. ..............