![]() |
![]() |
|
| عشق را در خودت جستجو کن نه در دیگران |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:21 توسط الهام جون |
|
|
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:19 توسط الهام جون |
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:18 توسط الهام جون |
|
|
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي كمال ! بنگر كه چگونه مي افتي .. چون برگي زرد يا سيبي سرخ ..؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:17 توسط الهام جون |
|
|
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:8 توسط الهام جون |
|
|
ای که چشمانت سرشار عاطفه است و دستانت شاخه های ترد محبت
مدتی هست ترا می بینم که لبت غنچه پژمرده یک لبخند است تو که خود روشنی سبز بهاران بودی ز چه رو زرد شدی و چرا غنچه لبخند به لبهای تو پژمرده کنون چه غمی زرد نمود است ترا ای سرسبز؟ تو که خود قلقلک جامعه ما بودی ز چه رو می گریی هان!نمی گویی هیچ؟ نکند می ترسی آه شاید که کنار من و تو گوش نامحرم هست مصلحت نیست کسی حرف ترا گوش کند می روم وقت دگر می آیم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:7 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:4 توسط الهام جون |
|
|
دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست
اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!! مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!! دل من جوون مي شه وقتي صدات مي شنوم هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:1 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:54 توسط الهام جون |
|
|
باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت! ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز ياد برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا را! باران ... دگر بار آمد و رفت ... و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو که بر چشمانم لبخندزنی و گويی: ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟ و من آرام گويم: ـــ دستان تورا که دارم! باکی نيست! و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم : بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره * |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:28 توسط الهام جون |
|
|
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی عاشقی بی قرار و یاری بی وفا برای خویش ساختی آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی چگونه فراموشت کنم تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟ چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قلبم ؛ همه را فراموش کردم برایم تمامی اسم ها بیگانه شدند و همه ی خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم را که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت هم رنگ نوشته هام باشد. پیش تر ها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:14 توسط الهام جون |
|
|
سکوت اشک، تنهایی، غربت وتیرگی
همه وهمه حنجره ام را خصمانه می فشارند آه تلخی دربغضم ودرد عجیبی دراعماق وجودم وجود سراسراحساس غیراین درد سنگین وجود گرم وروشنی را دراعماق قلبم احساس می کنم وجودی که نوراست وروشنایی دل ما آه تنها اوست گرمی وجودم وبه واسطه ی اوست که به زندگی امیدوارم واوست که همه دردهایم را التیام می بخشد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:0 توسط الهام جون |
|
|
گله های هميشگی ات پرده ای تاريک است بر روی صبوری ام نگاه های گاه سردت.... می خشکاند التهاب فروخورده ام می رنجانيم...نمی رنجم می رانيم....نمی رمم هنوز از هرم نگاهت نفس می گيرم و هنوز صبر را نثار نا صبوری ات می کنم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:47 توسط الهام جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دختری که یکی از آرزوهاش اینه که همیشه ستاره ای برای درخشیدن تو آسمون ببینه
|
| پیوندهای روزانه |
|
طلوع عشق... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
باران -شب آفتابی مثل آبی مثل دریا اشک سرما طلوع عشق ستاره ی انتظار |
|
RSS
|