![]() |
![]() |
|
| عشق را در خودت جستجو کن نه در دیگران |
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 1:25 توسط الهام جون |
|
|
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي، پولداري، عشق، دانائي، صبر، غم، ترس ..... هر كدام به روش خويش مي زيستند. تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد. تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني. عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم. در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد. عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران! نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت. آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد. و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد. تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:56 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:4 توسط الهام جون |
|
|
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز خدا هست.او جانشین همه ی نداشتن هاست.
نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمای خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سر مردم ببارد تو مهربان جاودان را آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه ی نداشتن ها شوی.
... و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید. مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است. مرگ گاهی ریحان می چیند. مرگ گاهی ودکا می نوشد. و همه می دانیم ریه های لذت , پُر اکسیژن مرگ است...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:59 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:54 توسط الهام جون |
|
|
در انتهاي حيات ما به اين سنجيده نخواهيم شد که: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:48 توسط الهام جون |
|
|
زندگی نه ماجرایی بزرگ است,نه عشقی دلگرم کننده و نه غمنامه ای عظیم...
بلکه طنز خا موشی است که بعضی وقتها با کج سلیقگی در می امیزد... زندگی مثل یک بازی گنگ و نا مفهوم میمونه که دران دست هرکس پذیرای دیگریست و پیروزی هرکس زمانی رخ می دهدکه بادست خودبهترین بازی راانجام دهدوشکست اغلب زمانی رخ می دهد که شخص ازحقیقت زندگی سر باز زندو بر بازی با دستی که می پندارد سزاوار او بوده اصرار می ورزد...که نتیجه اش مرگ است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:43 توسط الهام جون |
|
|
بنگر...زندگی محو خواهد شد...بی مقصد...وهر روز دورتر می شود.
خودم,خودم را باخته ام...هیچ چیز برایم مهم نیست...حتی هیچ کس... و من دلتنگ کسی در درون خودمم... چیزها انچه پیشتر برایم بودند دیگر نیستند...و حالا تنهایم... تو زندگی هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم... و تو دنیا جز تنهایی چیز بیشتری برایم نیست... و من حس می کنم تو این جهنم نمی تونم دوام بیارم... دیگر میلی به زندگی ندارم...محتاجم...محتاج هوایی دیگر... پس محتاج پایانم که ازدم کند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:42 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:37 توسط الهام جون |
|
|
درد را از هر طرف بخواني درد است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:36 توسط الهام جون |
|
|
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:31 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:28 توسط الهام جون |
|
|
بـه خشکسالی فـصل ِ بـهـار گریه کنـم به کام ِ سوخته ی چشمه سار گریـه کنم
نه طالعی که بـه روی جوانـه خـنـده زنم نه قسـمـتی که بـه پای چـنـار گریه کـنم
تو چـشـم دوخـته ای صـوت نارسای مرا و مـن بـه پـاکی ایـن انـتـظـار گریـه کـنـم
سـپاهِ بغـض گـره بـسـته گـریه های مرا تـو جلوه کن که کـنم انفـجار، گریه کـنـم
که سیل سیل ِغم است وگلوی کوچک ِمـن زمـین بـه لرزه دهـم از مـدار گریـه کـنـم
به بی نـوایی مرغان ِ پرشکسـتـۀ بـاغ به مرگ ِهـموطن بی مـزار گریه کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:16 توسط الهام جون |
|
|
به سوي او
معبود خاموشم
.در خاموشي به سوي تو مي آيم .سكوت ، ستايش من است .سكوت، نيايش من است ،سكوت آيه هاي ستايشي است .كه براي تو مي خوانم ،تو صداي سكوت را مي شنوي .و پاسخ تو، سكوت است سكوت ، سكوت ، سكوت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:7 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 0:0 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:46 توسط الهام جون |
|
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. خارکن پیری بود که دو دختر داشت یکی خوشگل و مهربان و دیگری بد گل و بدجنس. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:43 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:40 توسط الهام جون |
|
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:5 توسط الهام جون |
|
|
بي حوصلگي، خلق تنگ، اسباب کشي، آپ نکردن
۳ هفته کتاب نخوندن، درس، فکر و فکر و فکر بعضي چيزها ناگهاني پيش ميان مثل تصادف، مثل خودکشي، مثل... يه باره ميان تو زندگي و کار خودشونو مي کنن و مي رن ولي بعضي چيزا آروم تو زندگي رسوخ مي کنن آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزت مي شن يا بلعکس آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزتو مي گيرن و تو تمام اين مدت تو خواب زمستاني ، خواب هاي سياه و سفيد ميبيني روی صندلی خاک گرفته ام نشسته ام
از بالکن کارناوال را تماشا می کنم از دور فریاد قایقرانی باد را همراهی می کند و خورشید در افق آخرین زورهایش را می زند حالا هوا گرگ و میش شده و نور فانوس دریایی از ساحل به چشم می خورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:52 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:50 توسط الهام جون |
|
|
امشب غمی روی دلم سنگينی می کند٬ غمی که با هيچ چيز نمی توانم تسکينش دهم. تکه تکه وجودم را غم گرفته ٬ همه چيز سياه است.....همه چيز احساس می کنم وجودم همانند پلی است که هستی را به نيستی می پيوندد. سلطان زندگی با سپاه زمان به جنگ ابديت می رود و از روی اين پل می گذرد ٬ شماره سپاهيانش بی نهايت است : ثانيه ٬ دقيقه٬ ساعت ٬ روز ٬ هفته ٬ ماه و سال .....عده ای از آنها شاد و سر مستند و ندانسته بر پيکرم گامهای محکم ميکوبند و عدهای سلاح غم حمل می کنند و و جو د شا ن سنگين است و چکمه های سنگين آنها قلبم را از تپش باز می دارد.......چه جان سختی دارم که عمری است رژه اين سپاهيان را تحمل کرده ام . اما احساس می کنم تيرهای اين پل کم کم خورد و شکسته می شوند زيرا موريانه غم آنها را تو خالی سا خته است......روزی اين تيرها خواهند شکست و نابود خواهد شد.....نابود خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:32 توسط الهام جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:47 توسط الهام جون |
|
|
فحشا به حد نهایت رسیده. قبول. اما هنوزم هستن دختربچه هایی که شب حجله ی عروسیشون رو خونه ی وحشت می دونن. هست زنهایی که یاد آوری شب زفافشون براشون از هر مجازاتی دردناکتره. و اینها آمارهای ثبت شدس....... بابام عصبانیه. مامنمو کشونده توی اتاق و خودش هم نمی دونه دقیقا چی می خواد. مامانم با صدای آرومی که کاملا عصبیه می گه : می گی چیکارشون کنم؟ بندازمش بیرون؟ بابا من دعوتش نکردم که. خودشم مهمونی نیومده. از تهران میومده ماشینشون خراب شده. بگم نیا اینجا؟! بابا آخه چرا فکر منو نمی کنی؟ چیزی رو که مامانم نمیخواست من بفهمم شنیده بودم. واسه ی همین اونم دیگه آروم حرف نمی زنه. می گه: اصلا به من چه؟ تلفن رو برمیداری می گی نیایین. زنگ زدن. می پرم در و باز می کنم. مامانم به بابام اشاره می کنه. یعنی ببینه که با حرفش منو کنجکاو کرده...... داخل که میان فقط 2 تا خانومن با یه آقای تقریبا 33-34 ساله. می دونم اسم دختر یکیشون تارا بوده. می دونم تنها دخترشون بوده. یه خواهر داشته که موقع انقلاب توی جوونی شهید شده. جالبه نه؟ از یه خونواده و اینقدر متفاوت!!! تازه فهمیده بودم تارای تازه 33 ساله ی مجاهد تمام عشق پدر و مادرش بوده. اما نیومده بود. داشتم فکر می کردم نکنه خودش میترسه با رفتن به خونه ی اینو اون براشون مشکل ایجاد کنه. هیچکس نمی پرسید چرا نیستش. شاید مامانو بابام فکر می کردن ممکنه پشت در باشه و اگه اونا سوالی بپرسن بیاد تو! مامانم انگار عزادار بود. میومد و میرفت اما ساکت ساکت. بابام هم هر چند ساعت یه بار از حال شوهرهاشون می پرسید و علت خرابی ماشین. مامانم گفت خانوم ...... اگه خسته این می خواین رخت خوابتون رو بندازم که استراحت کنین. خیلی آروم گفت : نه خسته نیستم. خواهرش شونه هاشو گرفت که بلندش کنه: پاشو بریم یه کم بخواب. با این کارا دیگه چیزی درست نمی شه. این حرف منو کنجکاو کرد . مامانمو وحشتزده و بابامو عصبانی. انگاه همه فهمیده بودیم یه اتفاقی افتاده.نتونستم ساکت بمونم. گفتم: تارا خانوم با آقای ...... هستن؟ بابام یه دفعه گفت اگه تعمیرگاهن میخوایین من برم سراغش؟ مامانش یه دفعه گفت نه تارا رفته ماه عسل. مامانم با خوشحالی گفت چه عجب. به سلامتی. چه بی سرو صدا. خوشبخت بشه ایشالا..... یه دفعه مامانش زد زیر گریه. گفت: خوشبخت شد. دیگه خوشبخت شد. بچه ام سروسامون گرفت بالاخره. دیگه آروم شد. بازم همون سکوت. همون وحشت. همون هوای خفه. مامانم گفت چیزی شده؟ خاله ی تارا گفت: چیزی که دور از انتظار باشه نه. بعد با خواهرش جرف زد: تو نمی دونستی؟ تو آمادگیشو نداشتی؟ تارا بد کرد. به خودش بد کرد. تارا به همه بد کرد. تو گیجی و سر درگمی ما مادر تارا با صدایی که بالا نمیودم حرف زد: به خدا اگه درد من این باشه. من هر بار تارا اومد ایران گفتم اینبار دیگه بر نمی گرده. می دونستم. مگه دیبا رو خودم نشستم؟ وقتی می رفت تظاهرات می دونستم یه روزی میان و میگن دیگه خونه نمیاد. ولی دیبام اونجور که می خواست مرد. تارا این سفر که اومد قرار بود با فرشاد ازدواج کنه.(فرشاد پیر خاله ی تارا و همون آقایی بود که همراهشون بود) من همه ی دردم درد دخترمه توی شب زفافشه. درد دخترمه تو حجله ی وحشتش. خدا قربون انصافت برم. کجای دینت عدالته؟ و دیگه نتونست ادامه بده. وقتی دوباره آروم شد گفت: تارامو گرفتن. حکمش اعدام بود....... بهش گفت تارا راحت شدم. دیگه راحت شدم. دیگه دلواپست نیستم. دیگه می دونم کجایی...... می گفت و گریه می کرد. منم گریه می کردم. به حال مادری که از خدا مرگ بچه اش رو می خواسته چون فکر می کرده اونجوری امنیت بچه اش بیشتره ....... صداشو می شنیم که می گفت : یه دفعه فهمیدن تارا ازدواج نکرده. گفتن دختر باکره نباید اعدام بشه. بهشون گفتم من مادر و خواهر شهیدم. این بچه ام وقتی خواهرش شهید شده و ماها حواسمون نبوده افتاده تو این خطها خواسته بکشه کنار اما دیگه نه راه پس داشته نه راه پیش. رحم کنین . به خون خواهرش ببخشینش....... فکر کردم وقتی می گن نمی شه اعدامش کرد شاید التماسهای من کاری کنه. اما بعدش فهمیدم منظورشون چیه؟ پسر خاله ی تارا بلند شد بره بیرون. بابام که تازه حرفهای قبلش پشیمون شده بود رفت کنارش : می خوای با هم بریم این پایین یه قدمی بزنیم؟ توی دنیای خودش بود. آروم گفت : نه. همین پایینم. جای دوری نمی رم. شما بفرمایین. همه می دونستیم نیاز به تنهایی داره. به آرامش به سکوت و شاید به اشکهاش....... داشتم به اون فکر می کردم که یه چیزی تو سرم منفجر شد. - به ما گفتن شب قبل از اعدام برای یه مسلمون با خدای متعهد صیغه اش می کنن چون دختر باکره نباید بمیره...... یخ زده بودم. کدوم انسانی می تونی همچین جنایتی رو بکنه؟ اون دختری که زیر دست وپاش ضجه می زنه رو چی می بینه؟ چطوری می تونه اندامی رو لمس کنه که می دونه تا چند ساعت دیگه سرد و بی حرکت می شه؟ وقتی فکر می کنم چه احساسی داری وقتی حتی نمی تونی با آرامش بری سر چوبه ی دار از خودم و زن بودنم متنفر می شم. کاش اون مرد رو می دیدم. کاش می دونستم غیر از غرایزش چیز دیگه ای هم براش مهم بوده؟ می تونسته بفهمه که وجود اون زن لبریز از وحشت مرگه و با اون حال باید عذاب تجاوز شرعی رو هم تحمل کنه....... اسم خودتونو چی میذارین؟ وقتی یاد اون شب و اون حرفها میوفتم فقط یه چیز می تونم بگم : خدایا عدالتت رو شکر ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:43 توسط الهام جون |
|
|
سلام به شما دوستای گلم .................
دلم میخواد تو بلاگم داستان ها و مطالبی رو بنویسم که هم براتون جالب باشه هم خوشتون بیاد به امید خدا............................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 20:47 توسط الهام جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دختری که یکی از آرزوهاش اینه که همیشه ستاره ای برای درخشیدن تو آسمون ببینه
|
| پیوندهای روزانه |
|
طلوع عشق... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
باران -شب آفتابی مثل آبی مثل دریا اشک سرما طلوع عشق ستاره ی انتظار |
|
RSS
|